|
در روزبیست و هفتم ماه رجب که با روز نوروز مطابق بود ،حضرت محمدبن عبدالله در سن چهل سالگی به رسالت مبعوث شد.
به روایت امام حسن عسگری چون چهل سال از سن آن حضرت گذشت.حق تعالی دل او را بهترین دلها و خاشعتر،مطیعتر و بزرگتر از همه دلها یافت.پس دیده ی آن حضرت را نور دیگر داد و امر فرمود که درهای آسمان را گشودند و فوج فوج از ملائکه به زمین می آمدند. آن حضرت نظر میکرد و ایشانرا میدید.خداوند رحمت خود را از ساق عرش تا سر آن حضرت متصل گردانید. پس جبرئیل فرود آمد. و اطراف آسمان و زمین را فرو گرفت. بازوی آن حضرت را حرکت داد و گفت:"یا محمد بخوان." فرمود:"چه چیز بخوانم" گفت:"اقرا باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق." پس وحی های خدا را به او رسانید.
به روایت دیگر،پس دوباره جبرئیل با هفتاد هزار ملک، و میکائیل با هفتاد هزار ملک نازل شدند. و کرسی عزت و کرامت برای آن حضرت آوردند. و تاج نبوت بر سر آن سلطان سریر رسالت گذاشتند. لوای حمد را به دستش دادند و گفتند:"بر این کرسی بالا رو! و خداوند خود را حمد کن" به روایت دیگر آن کرسی از یاقوت سرخ بود. و پایه ای از آن از زبر جد بود. و پایه ای از مروارید. پس چون ملائکه بالا رفتند و آن حضرت از کوه حرا به زیر امد انوار جلال او را گرفته بود که هیچ کس را یارا ی آن نبود که به آن حضرت نظر کند.و بر هر درخت گیاه و سنگ که میگذاشت آن حضرت را سجده میکردند و به زبان فصیح میگفتند:"السلام علیک یا نبی الله السلام علیک یا رسول الله." چون داخل خانه خدیجه شد از شعاع خورشید جمالش خانه منور شد. خدیجه گفت:"یا محمد این چه نور است که در تو مشاهده میکنم؟" فرمود که این نور پیامبریست. بگو:" لا اله الا الله محمد رسول الله." خدیجه گفت:" سالهاست من پیغمبری تو را میدانم."پس شهادت گفت و به آن حضرت ایمان آورد. پس حضرت فرمود:" ای خدیجه من سرمایی در خود می یابم. جامه ای بر من بپوشان." چون خوابید از جانب حق تعالی ندا به او رسید:"یا ایها المدثرقم فانذر و ربک فکبر."
"ای جامه بر خود پیچیده بر خیز. پس بترسان مردم را از عذاب خدا. و پروردگار خود را پس تکبیر بگو و به بزرگی یاد کن."
پس حضرت بر خاست و انگشت در گوش خود گذاشت و فرمود" الله اکبر الله اکبر" پس صدای آن حضرت به هر موجودی رسید پس همه با او موافقت کردند. |